تبليغاتX
حرف های نگفته
   
حرف های نگفته
خیلیا مترسک رو دوست ندارن واسه اینکه پرنده ها رو می ترسونه اما من دوستش دارم چون تنهایی رو درک میکنه
 
 
آرشيو مطالب

تیر 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

____________________
مطالب اخير

آخرين پست سال 1387

عاشورای امسال

نامه یک دختر به یکی از خواهران گشت نیروی انتظامی

دلگیرم....

منم شاغل شدم...

امسال شد 15 سال

کاش

من عاشقم!

____________________
پیوند ها

گرافيك و كامپيوتر

شهر آشوب

دفتر خاطرات زندگي كوچك من

يك آشنا

شکوفه های کویری

من ، تو و ديگر هيچ

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

 
 
 

پنجشنبه یازدهم تیر 1388

تنهام

خیلی تنها

آدم تنها معمولا حرف  واسه گفتن زیاد داره ولی من هیچی ندارم که بنویسم!!!!!!!!!!!!!! هیچی !!

 
 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

زیاد حال و حوصله ندارم...به محض اینکه حالم خوب بشه حتما آپ می کنم....

 
 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387

آخرين پست سال 1387

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر اليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الاحال

خوب نمي دونم چي بايد بنويسم چون الان كه دارم مي نويسم حال روحيم زياد جالب نيست ...سال 87 هم بالاخره داره تموم ميشه و جاي خودشو مي ده به يه سال جديد با اتفاقات جديد با روزاي جديد.....كه از ته دل اميدوارم اين اتفاقات براي همه خوب باشه و روزاي خوبي انتظار همه رو بكشه....رنگ غم به دل هيچكي نشينه و هميشه لبخند روي لباي همه باشه......دلا هميشه خوشحال و لبا خندون باشه ....مي دونم يه مدتي بي معرفتي مي كردم و زياد نمي يومدم نت ...ولي واقعا نمي تونستم..... توي اين مدت كه نتونستم بيام و به دوستاي گلم سر بزنم ولي با اين وجود يه دوستي بود كه هميشه بم سر مي زد و حالم رو مي پرسيدو هميشه هم ازم شاكي بود كه چرا نميام وبلاگمو آپ نمي كنم و به اين دوست خوبم هم سر نمي زنم......با وجود اينكه من بي معرفتي مي كردم ولي اين دوست خوبم هميشه به ياد من بود و هميشه جوياي حالم....آقا سعيد من واقعا ازت معذرت مي خوام اميدوارم اين مدت رو رو حساب بي معرفتيم نذاري چون واقعا نمي تونستم زياد بيام نت...بازم ازت ممنونم و از ته دلم آرزو مي كنم كه به عشق پاكت برسي و هميشه در كنارش باشي با دلي خوشحال..........اميدوارم سال 88 آغاز همين خوشي باشه......و به همتون هم قول مي دم كه اين غيبت هام رو توي سال جديد جبران كنم.....واسه همتون دوباره از ته دل آرزوي سال خيلي خوبي رو مي كنم و منو هم از دعاهاتون بي نصيب نذارين و اين لحظه ي تحويل سال براي همه و همه دعا كنيم.


يا حق


 
 

چهارشنبه نهم بهمن 1387

عاشورای امسال

امسال هم اومد......کلا روزای عاشورا تاسوعا رو دوست دارم....امسال هم مثل هر سال طبق سنت دیرینه همه ی مردم از هر قشری که فکرش رو بکنی اومده بودن و توی دسته هایی واسه امام حسین عزاداری می کردن......خیلی این روز رو دوست دارم واسه اینکه از هر قشری هر مدل آدمی که فکرشو بکنی هست...کوچیک و بزرگ و پیر و جوون و تیپ فشیون و معمولی حالیش نمیشه....امسالم مثل هر سال رفتیم بیرون واسه دیدن دسته هایی که خودم آرزوی زنجیر زدن توشون رو دارم.....و می دونم که هیچ وقت هم این اتفاق نمی افته...دسته هایی که همه و همه فقط واسه امام حسین عزاداری می کنن....از اون پیرمرد ۶۰ ساله ای که زنجیر رو به زور توی دستش نگه می داره تا اون پسر به اصطلاح تیپ امروزی که موهاشو سیخ کرده تو هوا تا اون پسر بچه کوچولوی ۵ ساله تا اون پسر عقب مونده ای که آخر صف واستاده بود و واسه امام حسین زنجیر می زد....می شناختمش...از همسایه هامونه.....وای که چقدر  با درد زنجیر می زد....همه ی نگاهم فقط به همون بود...به دستاش به صورتش به اشکایی که از چشماش می اومد....به قیافه ی نالانش....این چه فاجعه ای بود که بعد این همه قرن هنوزم مردم رو به گریه می اندازه...این چه فاجعه ای بود که همین پسر به اصطلاح خودمون عقب مونده واست عزاداری می کنه....چه جوریه که اون معنی فاجعه ی امروز رو از ما بهتر می فهمه...ما که مثلا به قول خودمون عاقلیم.....به خدا اون از ما عاقلتره....به خدا اون معنی این روز رو بهتر می فهمه.....امسالم مثل هر سال گذشت .....امسالم تموم شد ...و من هر سال با این امید انتظار این روز رو می کشم که منم بتونم توی این دسته ها شریک یه عزاداری  کوچیک باشم.....

 
 

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

نامه یک دختر به یکی از خواهران گشت نیروی انتظامی

سلام خواهر!
حالت چطور است؟
من زیاد خوب نیستم
خیلی غصه دارم
آن موقع که شما در میدان ونک مرا صدا کردید و گفتید”سلام”
فکر نمی کردم بدون خدا حافظی بروید
من تا آنروز به شما و خواهر های دیگر بر نخورده بودم
شنیده بودم ولی ندیده بودم…..
حالا تقریبا” مریض شده ام
بعد از دیدن شما هر شب کابوس می بینم
شما چطور؟
شما حتما” زیاد به امثال من برخورده اید!
هر شب کابوس نمی بینید؟
من هر شب می بینم که می دوم
می دوم و فرار می کنم
و کسی از پشت روسری و موهای مرا می گیرد
مرا از پشت می کشد
و به زمین می زند
من صورتش را نمی بینم ؛ولی زورش زنانه نیست
مرا می کشد
روی زمین
روی آسفالت
و لبه جوب!
جوب چیز خوبی نیست
بد دردی دارد
و هر چیزی را که در آن بیفتد با خودش می برد!
آن روز حلقه من در جوب آب افتاد
میدانی ؟ من تازه نامزد کرده ام
البته شما که نمی دانی؛ وگرنه آن حرفهای زشت را به من نمی زدی!
من آرایش کرده بودم و به دیدن نامزدم می رفتم
همانجا در کافی شاپ
منظور بدی نداشتیم
هیچ کس در کافی شاپ منظور بدی ندارد
منظور های بد در خانه هاست
شما خانه ها را هم می گردید؟
خانه به خانه؟
اتاق به اتاق؟
پدرم دیگر نمی گذارد من در اتاقم تنها باشم
به من شک کرده!
باور نمی کند که شما فقط به خاطر چکمه آن بلا را سر من آورده باشید!
حتی باور نمی کند که شما وسط خیابان به چکمه ً پای من تیغ کشیده اید
می گوید :”باید به جای چکمه پای صاب مرده تو تیغ می کشیدند!”
می گوید :”تو حتما” یک غلطی کردی که خواستی فرار کنی وگرنه چکمه که گناه ندارد!
زن بابایم هم …..زن بدی نیست ولی می گوید:” پول چکمه ای که جر دادی از جهیزیت کم می کنم”
می دانی خواهر حتی نامزدم هم می گوید:” با کی بودی که گرفتنت؟”
نامزدم!
که من به خاطرش با هزار خواهش و تمنا؛ التماس کردم و چکمه خریدم
شما که نمی دانی ، یک بار از این چکمه ها پای دختری دید و خیلی به پاهای آن دختر نگاه کرد
خواهر شما نامزد نداری؟
نمی خواهی به نظرش خوش تیپ ترین دختر دنیا باشی؟
وای حالم خیلی بد است
دیدم دوستی برای برادری نامه نوشته بود گفتم من هم چند خطی برای شما بنویسم شاید سبک شوم
لا اقل شما باور می کنید
باور می کنید؟

 
 

چهارشنبه یازدهم دی 1387

دلگیرم....

از خانواده ام خیلی دلگیرم...خیلی خیلی ناراحتم ازشون.....نمی دونم چرا داره اینطوری میشه........نمی تونم بیشتر از این بنویسم...فقط می گم: مامان بابا خیلی ازتون ناراحتم...امیدوارم هرچی زودتر بفهمین که دارین اشتیاه می کنین....

 
 

چهارشنبه بیستم آذر 1387

منم شاغل شدم...

از اونجایی که تصمیم گرفتم دیگه روی پای خودم واستم......صبح تا ظهر می رم شرکت....یه جورایی شاغل شدم....از اولم دوست نداشتم توی شرکت کار کنم دوست داشتم شغلم تفریحی باشه...مثل مربی  یا هر چیز دیگه ای که توی اداره نباشه...ولی خوب زندگیه دیگه...گاهی وقتا آدمو مجبور می کنه......یکم سرم گرم شده...بدک نیست!!!!!!!!!!!!!!!!

 
 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

امسال شد 15 سال

آخی چقدر تند می گذره...امسال پانزدهمین سال فوت مامان بزرگ بود.....۱۵ سال؟!!! باورم نمی شه هنوز....رسممون اینه که هر سال یه همچین روزی به یاد مامان بزرگ همه دایی ها و خاله ها دور هم جمع می شیم به یادش کنار همیم و ازش یاد می کنیم و خاطراتشو زنده می کنیم....هر سال خونه یکی می ریم..ولی امسال رفتیم خونه خود مامان بزرگم! وای خدای من بعد ۱۰ سال داشتم می رفتم اونجا دوباره...عاشق اونجام...یه خونه کوچولو یه حیاط که وسطش درخت انجیر داره و یه حوض کوچولوی آبی وسط حیاط....چقدر قشنگه وقتی می شینی روی پله های حیاطش و همه ی خاطرات خوب قدیم میاد جلوی چشمت...امسال هم مثل هر سال دور هم جمع شدیم.....مثل همه ی این ۱۵ سال...چقدر زود می گذره...ولی واسم هنوز عجیبه چه جوری با گذشت این همه سال هنوز با یاد آوری خودش و خاطراتش اشک توی چشمای هممون حلقه می زنه...؟!!!!!!!!!!!!!!

روحش شاد و یادش گرامی

 
 

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

کاش

جدیدا دلم خیلی می گیره!!!!!!!!!!! نمی دونم چرا!!!!!!!!!!!!

 

کاش شرایط ۵ ماه پیش رو داشتم!

کاش!

دلم تنگ شده!

 
 

شنبه سیزدهم مهر 1387

من عاشقم!

با اینکه بعضی موقع ها بابام گیر الکی می ده ها ولی اومدم اینجا تا به همه بگم:

من عاشششششششششششققققققققق بابامممممممممممممممممممممممم هستمممممممممممممممم

جیگر منههههههه

 
 

Weblog Themes By Pars Theme