چقدر دلم تنگ شده واسه لحظه ای که کنار هم توی مدرسه روی یه نیمکت می نشستیم.....چقدر دلم
تنگ شده واسه لحظه ای که با هم می خوندیم : صد دانه یاقوت دسته به دسته.....واسه تصمیم کبری
واسه پتروس فداکار واسه چوپان دروغگو واسه دهقان فداکار...واسه روز اولی که رفتم مدرسه...واسه ی
اون وحشتی که لحظه ی اولی که برای اولین بار وارد مدرسه شدم داشتم....چقدر دلم تنگ شده واسه
بازی ها و دعواهای بچگی....امروز دیدم....امروز دیدم همون معلم اول ابتداییم رو که واسه نوشتن یه عدد
اشتباه یه کشیده زد تو صورتم....وقتی دیدمش بی اختیار دستاشو گرفتم و بهشون بوسه زدم....تازه
فهمیدم که این دستا چه چیزی رو بهم یاد دادن....دستایی که یه زمانی واسم اونقدر بزرگ بودن که
وقتی اولین ضربه رو به صورتم زدن اینقدر ازشون بدم اومد که تو تمام سالهایی که توی اون مدرسه
بودم با نفرت تمام بهشون نگاه می کردم ولی امروز دیدم ...همون معلمی که تا دیروز تصور قد بلندش و
قدرت ضربدرهای کناره دفترش باعث وحشتم می شد ولی امروز کوچک شدنه هیکلش باعث ابوهت
بیشتری شده بود که نتیجه ی ترس از اون همه ضربدر ها نبود.....معلمی که تا دیروز دستهاش واسم
مثل یه خنجر بود ولی امروز دستهاش لایق بوسیدن بود...چقدر سبک شدم وقتی خودمو توی آغوشش
رها کردم و گریه کردم......چقدر سبک شدم وقتی با همون دستها آروم نوازشم کرد.....چقدر آروم شدم
وقتی پیشونی ام رو بوسید و بهم گفت به همین زودی ها تسلیم نشو!!!!!!!!!!من هم بوسیدمش و ازش
به خاطر همه چیز تشکر کردم......
یادش بخیر تصمیم کبری...........چه روزایی بود.....باور نکردنی و فراموش نشدنی...............دلم لک زده
واسه یه ثانیه از اون روزا.....حاضرم همه چیزمو بدم و فقط یک ثانیه از اون لحظه ها واسم تکرار
شه....حتی همون لحظه ای که سوزش یه کشیده رو روی صورتم احساس کردم.....چون الان می تونم
ارزششو درک کنم.............
یا حق
دختر تیر