تبليغاتX
حرف های نگفته
   
حرف های نگفته
خیلیا مترسک رو دوست ندارن واسه اینکه پرنده ها رو می ترسونه اما من دوستش دارم چون تنهایی رو درک میکنه
 
 
آرشيو مطالب

تیر 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

____________________
مطالب اخير

آخرين پست سال 1387

عاشورای امسال

نامه یک دختر به یکی از خواهران گشت نیروی انتظامی

دلگیرم....

منم شاغل شدم...

امسال شد 15 سال

کاش

من عاشقم!

____________________
پیوند ها

گرافيك و كامپيوتر

شهر آشوب

دفتر خاطرات زندگي كوچك من

يك آشنا

شکوفه های کویری

من ، تو و ديگر هيچ

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

 
 
 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

 

چقدر دلم تنگ شده واسه لحظه ای که کنار هم توی مدرسه روی یه نیمکت می نشستیم.....چقدر دلم

تنگ شده واسه لحظه ای که با هم می خوندیم : صد دانه یاقوت دسته به دسته.....واسه تصمیم کبری

واسه پتروس فداکار واسه چوپان دروغگو واسه دهقان فداکار...واسه روز اولی که رفتم مدرسه...واسه ی

اون وحشتی که لحظه ی اولی که برای اولین بار وارد مدرسه شدم داشتم....چقدر دلم تنگ شده واسه

بازی ها و دعواهای بچگی....امروز دیدم....امروز دیدم همون معلم اول ابتداییم رو که واسه نوشتن یه عدد

اشتباه یه کشیده زد تو صورتم....وقتی دیدمش بی اختیار دستاشو گرفتم و بهشون بوسه زدم....تازه

فهمیدم که این دستا چه چیزی رو بهم یاد دادن....دستایی که  یه زمانی واسم اونقدر بزرگ بودن که

وقتی اولین ضربه رو به صورتم زدن اینقدر ازشون بدم اومد که تو تمام سالهایی که  توی اون مدرسه

بودم  با نفرت تمام بهشون نگاه می کردم ولی امروز دیدم ...همون  معلمی که تا دیروز تصور قد بلندش و

قدرت ضربدرهای کناره دفترش باعث وحشتم می شد ولی امروز کوچک شدنه هیکلش باعث ابوهت

بیشتری شده بود که نتیجه ی ترس از اون همه ضربدر ها نبود.....معلمی که تا دیروز دستهاش واسم

مثل یه خنجر بود ولی امروز دستهاش لایق بوسیدن بود...چقدر سبک شدم وقتی خودمو توی آغوشش

رها کردم و گریه کردم......چقدر سبک شدم وقتی با همون دستها آروم نوازشم کرد.....چقدر آروم شدم

وقتی پیشونی ام رو بوسید و بهم گفت به همین زودی ها تسلیم نشو!!!!!!!!!!من هم بوسیدمش و ازش

به خاطر همه چیز تشکر کردم......

یادش بخیر تصمیم کبری...........چه روزایی بود.....باور نکردنی و فراموش نشدنی...............دلم لک زده

واسه یه ثانیه از اون روزا.....حاضرم همه چیزمو بدم و فقط یک ثانیه از اون لحظه ها واسم تکرار

شه....حتی همون لحظه ای که سوزش یه کشیده رو روی صورتم احساس کردم.....چون الان می تونم

ارزششو درک کنم.............

یا حق

دختر تیر

 
 

جمعه شانزدهم فروردین 1387

ای روزگار





جالب بود...الان داشتم من به چي فكر مي كردم؟!!!!فكر کردم.....فكر كردم

 

ولي هيچي كمكم نكرد.....فكر كردم....نه كتاب جغرافي نه تاريخ نه رياضي نه شيمي نه فيزيك نه ....اين

همه توي مدرسه زدن توي سرمون گفتن بخون...بخون...اين همه كتاب خونديم ولي آخرش كدومشون

كمكمون مي كنه؟ببينم همه ي اين كتابا درد ها و مشكلات زندگيمونم حل مي كنن؟پس واسه چي اين

همه سال زدن تو سرمون و يه مشت چرت و پرت ريختن تو مغزمون ولي آقاجون چرا يكي كتاب زندگي رو

ننوشت تا وقتي مثل خر گير افتاديم بدونيم بايد به كدوم كتاب پناه ببريم و كمك بگيريم ازش؟!!!......چرا

يكي ننوشت

همون معلم اول ابتداييم كه حروف الفبا رو بهم ياد داد هموني كه سر نوشتن يه عدد اشتباه يه كشيده

زد تو صورتم چرا بهم ياد نداد وقتي روزگار بهم كشيده زد بايد چيكار كنم؟بلند بشم و وايستم يا مثل

همون روز سرمو بندازم پايين و به حقارت خودم يا هموني كه كشيده زد تو صورتم افسوس بخورمو

اشکی که توی چشمام از این سو به اون سو میره و از من اجازه ی جریان می خواد رو کنترلش

کنم ؟!!!!!...راستي كدوممون حقيرتريم؟؟؟؟؟

 
 

شنبه دهم فروردین 1387

دیگه مخم نمی کشه..........

دیگه مخم نمی کشه........هر کدوم از دوستام دارن یه جوری بی معرفت میشن...........تقریبا کسی

نمونده.....حتی دوستی که همه جوره روش حساب می کردم..........

ای بابا....ما کجای کاریم دیگه!!!!!!!!!!!!!!

 

یا حق

دختر تیر

 
 

سه شنبه ششم فروردین 1387

عجیبه نه؟!!!

اه چقدر این تعطیلات دیر می گذره....واسه اولین باره که می خوام تعطیلات عید هر چی زودتر تموم

بشه...نمی دونم چرا اینقدر خسته کننده شده!!!!!کسل کننده است.....

 

یا حق

دختر تیر

 
 

شنبه سوم فروردین 1387

 

شاید یه مدت سکوت لازم باشه ...............!!!!!!!!!!!!!!!

 

یا حق

دختر تیر

 
 

Weblog Themes By Pars Theme