تبليغاتX
حرف های نگفته
   
حرف های نگفته
خیلیا مترسک رو دوست ندارن واسه اینکه پرنده ها رو می ترسونه اما من دوستش دارم چون تنهایی رو درک میکنه
 
 
آرشيو مطالب

تیر 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

____________________
مطالب اخير

آخرين پست سال 1387

عاشورای امسال

نامه یک دختر به یکی از خواهران گشت نیروی انتظامی

دلگیرم....

منم شاغل شدم...

امسال شد 15 سال

کاش

من عاشقم!

____________________
پیوند ها

گرافيك و كامپيوتر

شهر آشوب

دفتر خاطرات زندگي كوچك من

يك آشنا

شکوفه های کویری

من ، تو و ديگر هيچ

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

 
 
 

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شنبه یه مهمونی داشتیم و به فامیل افطاری می دادیم توی هتل......مهمونی تموم شد و همه مهمونا رفتن و ما هم وسایل و غذا و میوه های اضافی رو جمع کردیم و حساب کتاب کردیم و از در هتل در اومدیم که بریم خونه ...دم در هتل یه صحنه ای دیدم که بد منو پاشوند!یه مردی که داشت از توی سطل آشغال دم در ظرف های ماستی که ما خورده بودیم و ته موندش بود ور می داشت و لیس می زد...یه مرد چقدر باید بدبخت باشه که از توی سطل آشغال غذا بخوره!ما رغبت نمی کنیم غذاهای دست خورده ی همدیگرو بخوریم ولی اون............ما سر میز بهترین غذاهارو می خوریم  و ناشکریم ولی اون از توی سطل آشغال غذا می خورد و کلی خدارو شکر می کرد!داداشم غذاشو داد به اون مرده!!!!ما هم از میوه و خرما و زولبیا و بامیه و پنیر و هرچی که بود واسش گذاشتیم و با یکم پول دادیم بهش!اگه بدونین چه جوری شکر می کرد و حلالیت می خواست!من فقط اشک توی چشمام جمع شده بود!خدایا این کی بود....وقتی داستان زندگیشو تعریف می کرد من بی اختیار اشک می ریختم.....بچه ای که بعد از تصادف فلج شده بود و پدری که پول نداشت و نمی تونست دزدی کنه واسه همین می رفت از توی سطل آشغال ها ظرفای یکبار مصرف رو جمع می کرد و می فروخت!گفت زبان بلدم رفتم کمیته امداد امتحان دادم قبول شدم واسه تدریس بهم گفتن سال ۸۹ بیا با هر دوماه حقوق ۳۰ هزار تومان ....خدایا خودت کمکشون کن...همه ی حواسم به اونه!

 
 

پنجشنبه هفتم شهریور 1387

 

 

۵وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم این را پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی

دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد

آنقدر خنده بَرَم داشت که طفلک ترسید ، بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعدها وقتی غم سقف

کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی۵ وارونه چه معنا دارد .

 
 

Weblog Themes By Pars Theme