|
شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |
|
امسال شد 15 سال |
 |
آخی چقدر تند می گذره...امسال پانزدهمین سال فوت مامان بزرگ بود.....۱۵ سال؟!!! باورم نمی شه هنوز....رسممون اینه که هر سال یه همچین روزی به یاد مامان بزرگ همه دایی ها و خاله ها دور هم جمع می شیم به یادش کنار همیم و ازش یاد می کنیم و خاطراتشو زنده می کنیم....هر سال خونه یکی می ریم..ولی امسال رفتیم خونه خود مامان بزرگم! وای خدای من بعد ۱۰ سال داشتم می رفتم اونجا دوباره...عاشق اونجام...یه خونه کوچولو یه حیاط که وسطش درخت انجیر داره و یه حوض کوچولوی آبی وسط حیاط....چقدر قشنگه وقتی می شینی روی پله های حیاطش و همه ی خاطرات خوب قدیم میاد جلوی چشمت...امسال هم مثل هر سال دور هم جمع شدیم.....مثل همه ی این ۱۵ سال...چقدر زود می گذره...ولی واسم هنوز عجیبه چه جوری با گذشت این همه سال هنوز با یاد آوری خودش و خاطراتش اشک توی چشمای هممون حلقه می زنه...؟!!!!!!!!!!!!!!
روحش شاد و یادش گرامی |
|
|
|
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |
|
کاش |
 |
|
جدیدا دلم خیلی می گیره!!!!!!!!!!! نمی دونم چرا!!!!!!!!!!!!
کاش شرایط ۵ ماه پیش رو داشتم!
کاش!
دلم تنگ شده! |
|
|
|
|
|
| |