تبليغاتX
حرف های نگفته
   
حرف های نگفته
خیلیا مترسک رو دوست ندارن واسه اینکه پرنده ها رو می ترسونه اما من دوستش دارم چون تنهایی رو درک میکنه
 
 
آرشيو مطالب

تیر 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

____________________
مطالب اخير

آخرين پست سال 1387

عاشورای امسال

نامه یک دختر به یکی از خواهران گشت نیروی انتظامی

دلگیرم....

منم شاغل شدم...

امسال شد 15 سال

کاش

من عاشقم!

____________________
پیوند ها

گرافيك و كامپيوتر

شهر آشوب

دفتر خاطرات زندگي كوچك من

يك آشنا

شکوفه های کویری

من ، تو و ديگر هيچ

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

 
 
 

چهارشنبه نهم بهمن 1387

عاشورای امسال

امسال هم اومد......کلا روزای عاشورا تاسوعا رو دوست دارم....امسال هم مثل هر سال طبق سنت دیرینه همه ی مردم از هر قشری که فکرش رو بکنی اومده بودن و توی دسته هایی واسه امام حسین عزاداری می کردن......خیلی این روز رو دوست دارم واسه اینکه از هر قشری هر مدل آدمی که فکرشو بکنی هست...کوچیک و بزرگ و پیر و جوون و تیپ فشیون و معمولی حالیش نمیشه....امسالم مثل هر سال رفتیم بیرون واسه دیدن دسته هایی که خودم آرزوی زنجیر زدن توشون رو دارم.....و می دونم که هیچ وقت هم این اتفاق نمی افته...دسته هایی که همه و همه فقط واسه امام حسین عزاداری می کنن....از اون پیرمرد ۶۰ ساله ای که زنجیر رو به زور توی دستش نگه می داره تا اون پسر به اصطلاح تیپ امروزی که موهاشو سیخ کرده تو هوا تا اون پسر بچه کوچولوی ۵ ساله تا اون پسر عقب مونده ای که آخر صف واستاده بود و واسه امام حسین زنجیر می زد....می شناختمش...از همسایه هامونه.....وای که چقدر  با درد زنجیر می زد....همه ی نگاهم فقط به همون بود...به دستاش به صورتش به اشکایی که از چشماش می اومد....به قیافه ی نالانش....این چه فاجعه ای بود که بعد این همه قرن هنوزم مردم رو به گریه می اندازه...این چه فاجعه ای بود که همین پسر به اصطلاح خودمون عقب مونده واست عزاداری می کنه....چه جوریه که اون معنی فاجعه ی امروز رو از ما بهتر می فهمه...ما که مثلا به قول خودمون عاقلیم.....به خدا اون از ما عاقلتره....به خدا اون معنی این روز رو بهتر می فهمه.....امسالم مثل هر سال گذشت .....امسالم تموم شد ...و من هر سال با این امید انتظار این روز رو می کشم که منم بتونم توی این دسته ها شریک یه عزاداری  کوچیک باشم.....

 
 

Weblog Themes By Pars Theme